فريد الدين العطار النيسابوري

320

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

چون نصيبِ مهتران درد است و رنج * كهتران را كى تواند بود گنج ؟ انبيا بودند سرْ غوغاىِ كار * من ندارم تاب ، دست از من بدار . هر چه گويم از ميانِ جان چه سود * تا تو را كارى نيفتد زان چه سود ؟ گر چه در بحر خطر افتاده‌اى * همچو كفكى با زَبَر افتاده‌اى از نهنگ قعر اگر آگاهيى * كى سلوكِ اين چنين ره خواهيى اوّل از پندار مانى بىقرار * چون درافتى جان كى آرى با كنار ؟ الحكاية و التمثيل آن مگس مىشد ز بهرِ توشه‌اى * ديد كندوىِ عسل در گوشه‌اى شد ز شوقِ آن عَسَل دلداده‌اى * در خروش آمد كه « كو آزاده‌اى كز من مسكين جوى بستاند او * در درونِ كندوَم بنشاند او شاخِ وصلم گر به بر آيد چنين * مُنج نيكوتر بُوَد در انگبين . » كرد كارش را كسى بيرونْ شوى * در درونْ ره دادش و بستد جوى چون مگس را با عسل افتاد كار * پاى و دستش در عسل شد استوار در طپيدن سست شد پيوندِ او * وز چخيدن سخت‌تر شد بندِ او